ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 9 دی 1390
کعبه
ابلیس به خنده گفت : اثباتی نیست...
بد ذات تر از ندای او ذاتی نیست
دانست نگاه خیره ی زندانبان
جز «مرگ» برای من ملاقاتی نیست
...
خاکی که میان متن انکارش ریخت
خونابه ی خشم ما ز افکارش ریخت
این کعبه ، رباعی مرا ظاهر کرد
وقتی که تمام چار دیوارش ریخت!
...
در شبکده های ناکجا محو شدم
در عمق سکوت ِهر صدا محو شدم
آنقدر که دنبال خدا بودم من

در دشت سیاه لحظه ها محو شدم

...

با مهکده های حیله آمیخته ای

بر نور ، غبار تیرگی ریخته ای
در خاطره های روشنی ، جای چراغ

یک سایه به سقف خانه آویخته ای




دوباره جوهر ِ سیاه و دودی  ، میون صفحه های سرد بودن

نشسته روی واژه های مرده ، راز نبودنا و درد بودن...

نور کرانه روی ابر تیره ، دوباره میگه سهم سایه هیچه
دوباره میگه با نگاه تلخش ، معنی قصه های آیه هیچه

پاییزو میچینه تو رنگ بارون ، وقتی که زندگی بباره شب رو
وقتی که حتی روی خاک خورشید ، با دست سایه ها بکاره شب رو

دیگه امید زنده ای نمونده ، شکوفه های تشنه غرق خونن
روزای بی قرار صبح فردا ، منتظر کویر ما می مونن

روزای رفته توی قاب دنیا ، مثل یه قطره ی سراب نحسه
حقیقتو خدا نمیگه هرگز ؛ تموم زندگی یه خواب نحسه


پشت تموم آینه های رویا
یه لایه رنگ تیره داره کابوس
آینه رو بشکن و ببین چطوری
تو آسمون ِ ما میباره کابوس

یه راز کهنه رو دوباره دیدم
که مثل آسمون ِ صاف و پیداس
یه راز زنده رو تنای بی جون
که اون ور دروغ خوب رویاس

هیچکی حقیقتو به ما نگفته
هرکی برای ما یه قصه خونده
حقیقت ِ دنیا اینه که هرگز
«حقیقتی نبوده و نمونده»

جمعه 27 آبان 1390
تابوت

نقشی ز طواف کینه افراخته اند
تا حادثه ی خون خدا تاخته اند
اجساد ِ بدون ِسر چه گویند ز مرگ
با جمجه کعبه ی تو را ساخته اند
...
هر گوشه میان سایه تندیسی بود
از سرخی مرگ ،پنجه ی خیسی بود
دنبال خدا به جستجو می گشتم
در مهکده ای که روح ابلیسی بود
...
دریا به کویر سرخ ما می بازد
بر کشتی نوح ، سایه ای می تازد
گویی که مسیح ِ سرزمینم با درد
تابوت ، برای مرده ها می سازد
...
از پنجره سایه ای که عابر میشد
هر واژه میان شعله ساحر میشد...
هر لحظه مقابلم شیاطینی محو
در مهکده های تیره ظاهر میشد
...
فریاد ، پر از سکوت باروت شده
یک قطره به چشم دشنه یاقوت شده
از دور صدای شعله ای می پیچد

جسمی که برای روح ، تابوت شده

سه شنبه 5 مهر 1390
نیزه
در ذهن غریب ما ببارد نیزه
هر لحظه اشاره ای بکارد نیزه
قرآن سر نیزه ها ندیدیم ولی
هر آیه به دست خویش دارد نیزه!
...
دنیا همه روزگار مدفونی بود
مانند هبوط دیو ملعونی بود
گر آینه بر زمین ما بود سماء
همواره تمام وسعتش خونی بود!
...
گویند خدا شرار خون می پاشد
از مرگ ،کرانه ای فسون می پاشد
گر باز کنی کتاب قدیسی را
شمشیر ز برگه ها برون می پاشد!
...
از چشم پلیدشان جنون میریزد
وقتی که کلامشان برون می ریزد
هر گاه که واژه ی خدا را گویند
از صورتشان جرعه ی خون میریزد
...
بیراهه ی دشت کینه ، راهی گشته
هر قصر درین خرابه چاهی گشته
انگار خدا سکوت بی معنایی
بر چوبه ی دار بیگناهی گشته
...
هر روز تمام آسمان می چرخد
از چشم خرافه ها نهان می چرخد
چرخیدنشان به کعبه بی معنی بود
زیرا که تمام این جهان می چرخد
...
بر چشم خدا خرقه ی مبهوتی بود
دیدم
که درون ذهن ، تابوتی بود
دفتر ، همه آتش و
سراپا شلیک...
زیرا که تمام شعر ، باروتی بود
...
گفتند بگو ز چوبه ها ...
دین نوشت!
از خرقه ی معبدان ننگین نوشت
از پنجره ها بگفتنش :
حرف بزن

یک تیغه و پیکر گیوتین نوشت



۲۰ آبان


در شعله ی سرد دود من هیچ نبود
در بودن و در نبود من هیچ نبود
با عالم تنهایی خود می دیدم
مابین من و وجود من هیچ نبود
...
در نقش سراب آینه هیچ ببین
بر شعله ی خواب آینه هیچ ببین
من روحم و جسم سرد کابوسی پوچ
تصویر مرا به آینه هیچ ببین
سه شنبه 22 شهریور 1390
سایه ی دود
انگار برای شعله هرجا رودی ست
هر چشمه به چشم خویش بینی، دودیست
مانند سکوت سرد سیگارم که
روشن شدنم به معنی نابودی ست
...
سیگار و سکوت و سایه ی دود،همین
دیوانگی ِ شبی که فرسود ، همین
سیگار و هجوم دودها می گویند
انگار که سرنوشت ما بود همین




یه جاده رو به روی لحظه هامه ، که میبره منو به سمت دره

پشت سرم پلا خراب و داغون ، کنار هر کدوم یه کوه ِ اره!
یه شهر سوخته با صدای باد و آدمای مرده کنار دیوار
وقتی که میگذرم ازین سیاهی ، میزنه خاکستر مرگ و رگبار
اینجا منم یا روح سرد و تارم ، بگو که مُردم و دیگه تمومه
بگو که توی آینه های بی رنگ ، یه ساعت خسته میگه تمومه ...



پوچی زندگی تو شهر سایه ، یه شهر گیج و آدمای مرده
سرنگا جاری ان میون جوبا ، گرفته خونه رو هوای مرده
بتکده ها تو جشن مرگ و خونن ، به جون و عمر آدما میتازن
رسمه برای خرقه های خفاش : مسجدو با خون خدا بسازن
منتظر کدوم خدا نشستی ، خونِشو هر جا که بری می بینی
میون جاده های شوم ابلیس ، منتظر کدوم خدا بشینی
یکشنبه 14 فروردین 1390
در مه


افسوس شب ستاره آویز نماند

حتی ره برگه های پاییز نماند
همواره کنار قلب ، «تنهایی» بود
انگار میان سایه او نیز نماند

این خاطره را تو هم شنیدی از شب
با عطر ستاره ها پریدی از شب
مهتاب ، میان چهره ی تابانی
آویخته پیچک سپیدی از شب

آن سوی شرار و شعله ی کابوسم
یک ساحره ایستاده در فانوسم
آویخته روی چوبه ی بیداری
فریاد سکوت و پیکر ناقوسم

بر روی شکوفه، برگها میبارند
بر دشت تهی ، تگرگها میبارند
یک لحظه کتاب زندگی باز شد و
دیدیم چگونه مرگ ها میبارند

هر روز کویر تشنه سر میزاید
در جنگل سایه ها تبر میزاید
گر دیده ی کینه ها شبی کور شود
بر هر مژه ای چشم دگر میزاید!

من ماندم و رویاکده ای رو به غروب
در سرخترین قیام و آشوب غروب
یک پنجره با سکوت بی حرفی که
تاریکی محض بود و سرکوب غروب

راهی همه سنگ و شیشه و دیگر هیچ
یک دشت ِ وسیع ِ تیشه و دیگر هیچ
صد لانه به شاخه ی درختی شمعی
یک باغ ِ بدون ریشه و دیگر هیچ

یک لاله ی آتش و بهشتی در مه
یک کلبه ی مخروبه ی خشتی، در مه
من مانده ام و نگاه مرگی مبهم
آنسوی طلوع ِ سرنوشتی در مه 

صد واژه ی نانوشته در ذهنم بود
هر حرف ، نگاه دیگری می افزود
افسوس که در هجوم نامردی ها
جا ماند ، کتاب خالی و هاله ی دود

گویی که تمام کهکشان غمگین است
بار ِ غم و غصه ی خدا سنگین است
با ابر و غروب و رنگ خورشیدی، سرخ
یک روح نوشت ، آسمان خونین است

یک مرد که روزگار او تاریک است
یک جسم که مردگی او نزدیک است
یک روح که وسعت کویری بی رنگ
بر جاده ی او هنوز هم باریک است...
سه شنبه 19 بهمن 1389
سیگار

دردی که میان سینه ها می جوشد

از قلب ، همیشه پیرهن می پوشد

خورشید به وقت رفتن خونینش

از جرعه ی خون داغ ما می نوشد

 

هر روز به عمق سایه تکرار شدیم

در بند سکوت شهر اسرار شدیم

تصویر همه میان تصویر هم است

در بین دو آینه - گرفتار - شدیم

 

از مهکده ای که آیه ای خیس سرود

تا آینه ای که غیر ِ فریاد نبود

کبریت جرقه ای زد و سوخت ، ولی

سیگار ، مرا کشید بر صفحه ی دود

 

خورشید ز خون شهر ما مواجست

شب نیز به سایه های ما محتاجست

این روح که روی چوبه ها می سوزد

خاکی ست که مدفن دوصد حلاجست

 

آهوی سیاه دیده در چنگ گرفت

گویی نفس شبانه از سنگ گرفت

تا پرده ی چهره را رها کرد به باد

مهتاب ، ز نور سایه اش رنگ گرفت

 

خورشید اگرچه نور زردی رانده

صد باغ به روی صخره ها تابانده

حلاج ، ز دار ِ زرد ِ آونگ ، نمرد

برگی ست که بر درخت سبزی مانده


...



همیشه با پوک سیاه سیگار ، تموم لحظه هامو می کشیدم

تو جاده های سرد و بی نهایت ، دوباره جای اولم رسیدم

خدا رو کشتم و دوباره هر جا ، سراغ دست سردشو گرفتم

میون هر درخت سبز دنیا ، دستای برگ زردشو گرفتم

آیینه رو شکستم و یه شیشه  ، روی رگ گردن شب کشیدم

دیدم که آسمون میباره تیغ و ، غیر رگ خودم رگی ندیدم

دیگه برای من نداره معنی ؛ وقتی خدا جاشو میده به ابلیس

وقتی به غیر ِ خونه های بی رنگ، آخر راه تیره خونه ای نیس



ادامه مطلب ...
یکشنبه 2 آبان 1389
Links
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389
دو صفر خون

سایه ی شمشیر و دو تا سپر و نمره ی صد

حاصل جمع ِ  تن ِِ امروز و دیروز ِ عدد

یه تن ِ دار ، یه صلیب با یه سر ِ کنده شده

یک به علاوه ی صفر اینجا نمیشه یک جسد

حیله ی اون بت چارده ساله با دو صفر ِ خون

صد و چارده تا کتاب و یه دونه ذهن احد

پنج تا شعله آتیش و سه تا یک ِ کنار هم

ریسمان از تبت عرش اومده با نور مسد

از همونجا سومین جمله ی درس چارمی

که چرا ساخته شده تو ذاتشون رنج حسد

صدمین حرفی که از توبه ی ناگفته میاد

بازم آوای خوش ِ نهرای جاری تا ابد

نهمین یاسین و اون حرفای پر یأس و امید

چطوری بیاد تو راه اونی که داره صد تا سد

نسخه ی دوازده از چارمین آوای ستم

چرا این ریاضی ها جمع نمیشه توی خرد؟

واسه جسمی وسط رادیکال بارون سنگ

نفس دریای خونی میره توی جزر ومد

شلاقا موربی روی تنا از دو طرف

ثوابو ضربدر دو می کنه این همه حد!

یه سکوت افقی میون سرهای به دار

تفریقای مرده ی آدمکای خوب و بد...


http://afkari.persianblog.ir


یکشنبه 23 اسفند 1388
ردپای خدا

«ارزونی تو»

دیوارا پوسیده از خیسی پیشونی تو

بوی مستی می پیچه با چتر بارونی تو

انگار از خنده ی مصنوعی روزا میبینم

بوی گند عطرای شبهای مهمونی تو

توی ذهن ِ درهم و خوابای تکراری من

فکر کشتنت میاد یا فکر زندونی تو

میپیچه رایحه ای میون پرده های محو

توی کابوسی که افتاده تن ِ خونی تو

تبر خشم سکوت ِ منو فریاد میزنی

روزی که جاری میشه اشک پشیمونی تو

تو که دنیامو کشیدی به صلیب تیرگی   

رنگ بالاتری از سیاهی ارزونی تو

 

«ردپای خدا»

وقتی گوشت مرده رو داخل چنگال میکنم

انگار از نبودن و مردن تو حال میکنم

با نگا حرف میزنی میون روزایی که رفت

میدونم یه روز میاد چشم تو رو لال میکنم!

قرص جوشان منو تا بندازی داخل آب

خاطرات لعنتیم رو میبرم چال میکنم

توی گور زندگی پر شده از سال سیاه

روزای عمرمو توی قبر امسال میکنم!

اون همه روزایی که تو دادی به باد فنا

واسه نسلای دیگه برگه های فال میکنم

نمیدونم واسه چی به روح ابلیس میرسم

وقتی که ردپای خدا رو دنبال میکنم!

 

«آونگ»

مثه دیوار بلندی واسه ی رنگ سکوت

مثه یه حرف نگفته وسط جنگ سکوت

مثه زوزه های بادی روی پرده های نور

مثه شیشه ی صدایی برای سنگ سکوت

تو همون خواب کثیفی توی رویای سیاه

شبیه کابوس مرگی وسطه چنگ سکوت

تو همون شکستن ِ پلای دره ی شبی

شبیه نبودنی تو خاک نیرنگ سکوت

تو مثه کویر گنگی توی دریای سقوط

شبیه چوبه ی داری واسه آونگ سکوت

نمیدونم چطوری باورت رو داد بزنم

که توهم موندی توی آلونک تنگ سکوت

چهارشنبه 18 آذر 1388
هنوز
«هنوز»

با غم دوری تو بیدار و بی تابم هنوز

با همه رویای تو با غصه میخوابم هنوز

عالم کابوس من مثل هجوم سایه ها

میزنه روی تنم فریاد مردابم هنوز

یاد تو می مونه و آزادی شبهای شوم

میشه نور زندگی این نور مهتابم هنوز

یاس این بیهودگی با نحسی ِ فرسودگی

میبره یاد تو رو تا گور سردابم هنوز

تا قیامت! حسرت بارون پرواز تو رو

دارم و میترسم از صحرای بی آبم هنوز...

 

«نقاب»

این همه زندگی کردم بدون ِ لوح ِ نقاب

یه روزم خودم نبودم توی این وهم سراب

گاهی توی زندگی نقاب رو صورت میذارم

شاید اینطوری خودم رو ببینم داخل قاب

وقتی که من خودمم میون این بیهودگی

میکشم با نفس ِ بی هدفم درد وعذاب

از خودم چیزی ندیدم بذار از نقش تنم

تا ابد دور بشم و نباشم آواره ی خواب

بذار قبل از اینکه نابودی بیاد سراغ من

خودمو خاک کنم از بودن یک طرح نقاب

جمعه 6 آذر 1388
سقوط

«سقوط»

یه نفر باز اومده پیکر افکارِ منو

بکشه بیرون و آماده کنه دارِ منو

یه نفر اومده توی خونه ی خاطره ها

تا که با گذشته ها تموم کنه کارِ منو

میون مثلث ِ برمودا رفته این مدار

تا که نابود بکنه دنیای پرگار  منو

اومده با دلقکا شبیه یه نمایش ِ

خیمه شب بازی کنه دفتر اسرار  منو

میخواد از خوابیدن ِمرده های جسم عمود

افقی دار بزنه فکرای بیدار منو

قفس ِ دودای فکرای مزاحم منه

که میگیره نفس ِ مرده ی پندار منو

با سقوطم به ته ِ دره ی وارونه ببین

لحظه ی پریدن ِروح گرفتار منو

 

«نیست»

قصه ی آدم و حوا که میگن مسخره نیست

یوسف و عشق زلیخا که میگن مسخره نیست

خوشه ی گندم و اون وسوسه ی ابلیس شوم

منشاء ِ اون همه بلوا که میگن مسخره نیست

بازی دلقکای دربار ِ بی تاج ِ فریب

عرفان ابلیس رسوا که میگن مسخره نیست

قصه ی هزار و یک شب و هزار و یک دروغ

اون همه حرفای بیجا که میگن مسخره نیست

عصای آتشی و کشتی و سیلاب ِ بزرگ

جاده ی شکاف دریا که میگن مسخره نیست

نهرای جاری و باغای پر از حور بهشت

شعله ی داغ و مهیا که میگن مسخره نیست

بردن دین مبین رو همه جا با زر و زور

کشتن مردم دنیا که میگن مسخره نیست

این همه سد دل و مهر دهن ، دوزخ درد

برزخ ِ کابوس و رویا که میگن مسخره نیست

جایی که منطق و فکر ِ مردمش مسخره هست

باور این همه حرفا که میگن ، مسخره نیست

 

«بی معنی»

خیلی وقته که دیگه دنیا واسم بی معنیه

معنی زندگی و شادی و غم بی معنیه

گفتن مسئله ی بودنا و نبودنا

داشتن و نداشتن و زیاد و کم بی معنیه

واسه باوری که با گیوتین هم جون نمیده

خروار قرص خواب و شربت سم بی معنیه!

واسه مردمی که عقلشون پر از خرافه هاس

حرف زدن علیه ِ این ظلم و ستم بی معنیه

وقتی به گوش کسی نمیرسه ورد و دعا

این همه نمایشای راست و خم بی معنیه

حتی این ساز ِ مخالف زدنای بی صدا

وسط نعره ی مداح حرم بی معنیه!

وقتی بی معنی بشه تموم راه زندگی

دنیای حقیقتا مثله عدم بی معنیه

خیلی وقته که دیگه غزل- برام- وزن- نداره

حتی این بازیای قافیه هم بی معنیه!

 

«روی برگه ها»

فصل  عمر رفتنی همیشه توی پاییزه

انگار از تقویم سال روزی یه دونش میریزه

هر نفس که میکشی یه قدمه رو به فنا

هر قدم که میزنی یه رفتنه به ناکجا

روزایی بیاد که تو حسرت امروز بمونی

تو الان خاطره ای ولی خودت نمیدونی

دیروز ِ رفته ی تو روزای فردای تو بود

روزای مرده ی تو عالم رویای تو بود

اومد و هیچی از این شادی دنیا ندیدی

هیچی از روزای دیروزی فردا ندیدی

فرداها همیشه نیستن ولی دیروز می مونه

نامه ی کاراتو حتی توی خوابم می خونه

برگه های رفته ی عمر تو نابود نمیشه

هر چقدر بسوزونیش خاکستر و دود نمیشه

حتی بعد ازینکه این برگه ها رو حروم کنی

بعد ِ اینکه قصه ی بودنتو تموم کنی

می مونی گوشه ی قلب هر کسی که اسمشو

روی برگه ها نوشته باشی روح و جمسشو...

یکشنبه 22 شهریور 1388
نقش خون

نقش خون ِدست خونی روی دیوارای خونه

بوی خون گرفته روح ِ نفس و هوای خونه

خون سرخ و گرم جونش رو گلوی پاره پاره

خنجری که توی دستاش  پُر ِ گریه های خون ِ

تو اتاق هوای گرمی پیچیده برای ابلیس

ردپای نحس شیطان روی ردپای خونه

از در خراب پشتی یه غریبه بیرون اومد

که تو اون شب خیانت نمیاد صدای خونه

جمله ی برو خدافظ با یه لبخند دروغی

توی اون غروب سرخی که نشسته جای خونه

شنبه 21 شهریور 1388
شهر آوار

«شهر آوار»

دوباره سکوت سردی که توی وجودم انگار

میگه لحظه های عمرو بی خودی زدودم انگار

که یادم میاره بازم نفسای بی هوا رو

که توی فنای دنیا مثه رنگ دودم انگار

مثه شیشه های سنگی توی آسمون طوفان

به کویر بی کسیها نفس یه رودم انگار

روی صحنه ی فریب ِ جاده های بی نشونی

که به سمت آسمونش مثه یه فرودم انگار

روی کاغذ سیاهی با یه خودکار سیاه رنگ

تو هجوم این رهایی قفسو سرودم انگار

رو به روی خط رفتن جلوی غروب نیستی

واسه چوبه ی افقها یه تن عمودم انگار

توی آسمون تیره ابرای سیاهتر از شب

واسه سایه های غصه مثه تار و پودم انگار

یه روزی صدای روحم میپیچه تو شهر آوار

که ازین زمین شوم ِ آدما نبودم انگار

 

«وهم»

اگه وهم سایه ها سایه کنه روی تنم

دیوار ِسنگی رو با یه تیکه شیشه میشکنم

اگه این مردگی ها شروع کنه زندگی رو

گردن ِ گیوتینو میزنه تیغ گردنم

ابرای چوبی به هم میخورن و بارون پَر

به تباهی میکشه تموم شهر آهنم

وسط میدون شهر، جوونیمو دار میزنم

بین اون پیرایی که تمومشون خود ِ منم

میندازم نقاب این آدما رو تا ببینی

سر دوستای منو روی تنای دشمنم

سر این عرفان تو خالی ِعرشو میکنم

مثه یه بت میذارم رو گردن اهریمنم

سیل خون جاری میشه میون کوچه های ذهن

اگه وهم سایه ها سایه کنه روی تنم
جمعه 19 تیر 1388
«ا ل م»

«ا ل م»

اثر لحظه ی مردن توی زندگی من بود

انگاری لازمه مرگی که توی سکوت تن بود

همه ی روزای عمرم مثه یه توهم ِ شوم

ابر لندهور ماتی روی دریای لجن بود

یه تبر رو گردن حق واسه گفتن حقیقت

انتقام لاشخور من از همونکه بتشکن بود

هفتمین جونی که میداد به هجوم دار مردن

اثر لغزش مُهری که روی دل و دهن بود

دومین خط یه نسخه با یه شک نحس ملعون

ابله لجوج موجی با سرای بی بدن بود!

لحظه ی رفتن روحش دوباره دیدم هجوم ِ

الفا و لام و میما که رو تابوت کفن بود...

جمعه 29 خرداد 1388
مترسک

واسه چشمای پرنده رو شده دست مترسک

میشینه نگاه دلگیر به تن پست مترسک

تنای عروسکای خیمه شب بازی ِ نحسش

مونده رو طناب دار ِ خنده دار ِ این نمایش

بازیچه شدن دوباره نمیره از تو دلاشون

آتیش خشم سکوتی که همین مونده براشون

توی دستاشون یه پرچم مثه این سه رنگ مرده

که میگن باند مترسک حق ملتی رو خورده

به همون سبز فریب و به دل ِ سفید و ساده

رنگ سرخ خون میهن میشینه رو خاک جاده

رو میشه دست دروغگو آخرش همین ِحیله

نمی مونه رسم قدرت توی سرزمین ِ حیله

شنبه 9 خرداد 1388
سکوت

«سکوت»

صدای بارش بارون غصه، سکوت باغچه ی دلگیر پاییز

صدای شیشه های دلشکسته، صدایی با غم فرسوده لبریز

سکوت و انتظاری بی بهونه، کنار پیچک دلسرد آهن

میون پله های خواب و خسته، به یاد خاطرات روز ِ بودن

فرار نور خورشید درخشان، از آوار درخت ِ ظهر روشن

سکوت ابر آروم بهاری، از آواز نسیم شهر گلشن

طلوع نور محو پنجره ها، به روی فرش پر نقش خیالم

نگاهی به غروب بی صدای، شبای رفته ی رو به زوالم

درخت برفی شبهای سرد و چراغ خسته و بی خواب جاده

هجوم نور مهتاب سپید و نگاه آسمون صاف و ساده

به ژرفای تموم خاطراتی، که رفته قعر دریای زمونه

به رویای حضور روزگاری، که تابیده به رویای شبونه

من و این خاطرات ناشناخته، من و این نور کم سوی اتاقم

من و این لحظه های سرد و تاریک، میون کوچه های بی چراغم

شنبه 12 اردیبهشت 1388
کبیسه

«کبیسه»

کفنهای مشکی روی ، فاحشه های قدیسه

رودای خشکی میون ِ، کویرای سرخ و خیسه

کفه های این ترازو ، روی این صلیب "دست" کج

عدالت به زیر ِ"پای" یه دونه جلد ِ نفیسه

ابلیسای کرکسی که ، میزنن نقاب پاکی

تن دزدای آدمکش ، همه جا رخت ِ پلیسه

روی دیوارای مرده ، طرح دزدای روانی

که واسه سرای خونی ، میدوزن دوباره کیسه

می پیچه صدای درد ِ ، تنای رنج و شکنجه

توی مسجد و کلیسا توی معبد و کنیسه

همه لحظه های آروم، سر ِ ساعت ِ بیست و پنج

همه روزا سی ِ اسفند ، بدورِ از سال کبیسه

عدالت به زیر پای...

«آدما»

ذات شیطانی و خرقه های شوم آدما

قصه ی مضحک خلقت حروم آدما

زوزه ی گرگای منحوس و پلید روزگار

توی عالم شکنجه و هجوم آدما

حلقه ی دار ِ تباهی که مثه رسم ایناس

چطوری دار بزنی رسم و رسوم آدما

ستاره چرخ میزنه دور زمین مغزشون

سیاره ثابته توی این نجوم آدما

دلقکه آدمی که با ظاهری عادی بیاد

توی کشوری که دلقکن تموم آدما

از همه آدمیت یه اسمی همراه ایناس

تک و تنها می مونی بین عموم آدما
یکشنبه 30 فروردین 1388
دشت غمزده

درین دنیای درد و بی کسی ها

من از نامردمی ها می گریزم

گذشتم از کنار خلق دنیا

ولی در دام غمها می ستیزم

درختی بودم و در باد طوفان

میان شهر بی نامی شکستم

کنار سایه های سرد و ویران

اسیر نا امیدی ها نشستم

مگو دیگر تو از فردای روشن

وجودم خانه ای تاریک گشته

همینک در دل آینده ام من

زمان آرزوهایم گذشته

....

هجوم صخره ی تاریک و تیره

درخت سایه ها در کوه ، ویران

دو چشم زندگی بر مرگ خیره

کویر ِ غصه ها اندوده باران

به دشت سایه ها رویید ابری

چو دود تیره ای آن سوی خانه

میان آسمان برخاست قبری

کزان نوری زده بر روی خانه

به دشت غمزده رودی نروید

جز این دریای خون آلود، بی جان

وجود بی نشان حرفی نگوید

جز آنکه زندگی نابود ، ویران

زمین با بودنش پیمانه گشته

مذابی در دلش می جوشد انگار

ز خشمش خانه ها ویرانه گشته

به فریادی بگوید رنج ؛ آوار

....

به تیغ ناامیدی بر رگ ننگ

همان بهتر دلی مایوس باشم

گر از کفرم نگردم گرد آن سنگ

به از آنم که چون سالوس باشم...

جهانی را به تاریکی کشیدی

ز فانوسی که دارد نور تیره

به حکم حیله هر جایی خزیدی

که باشی بر جهان نور، چیره

چو خفاشی گرفتی پرچم عشق

نشستی بر رخ نور سپیدش

زدی خنجر به دین و عالم عشق

تو بستی آخرین راه امیدش

تو ای روباه منفور ریاکار

هزاران ننگ بر راه سیاهت

بسوزی در دل فواره ی نار

تو با این حیله ی رذل و تباهت

جمعه 30 اسفند 1387
مسیر لحظه ها

«مسیر لحظه ها»

شبیه بارش ِ چترا رو کویر لحظه ها

شبیه ایست زمان توی مسیر لحظه ها

شبیه پر زدن ِ پرنده های بی نشون

توی آسمون تاریک و اسیر لحظه ها

مثه حکاکی ِ پاکی روی لوح هرزگی

اسم آزادی رو دیوار اجیر لحظه ها

مثه رویش ِ تبر رو تنه ی درخت شهر

مثه مردن ِ یه عمر با نوک تیر لحظه ها

مثه بودن ِ نبودن ِ تموم بودنا

نفس زندگی و غروب پیر لحظه ها

شبیه شادیهای مسخره با رنگ سیاه

یه تولد دیگه تو مرگ و میر لحظه ها

حرف کارهای بزرگ میون بیهودگی ِ

شب نحس ِآخرین روز حقیر لحظه ها...

ادامه مطلب ...
شنبه 3 اسفند 1387
زندان سکوت

بسان رود پر موج و خروشان

ز سنگ و صخره ها دور از هراسی

ولی من را ببین مرداب سردم

همیشه مانده ام در ناشناسی

چو «آبشاری» که بی موج سقوطش

بمیرد در سرای نا امیدی

چو کابوسی که زندان سکوتش

نمی بیند به فریادش کلیدی

وجودم گشته در زندان غصه

ندارم راه پرواز و رهایی

چگونه ساحلم راهی بیابد

درین دریای درد و بی خدایی

برو ای رود زیبا و خروشان

تو با دنیای من فردا نداری

یقین دارم به دریا میرسی تو

که فرقی با دل ِدریا نداری

برو هرگز به این مرداب ویران

نگاهت را به سویش برنگردان

که فرداهای من خاک و کویر است

ولی فردای تو دریای باران...

....

یکی رودست و گوید شکر ایزد

یکی مرداب و گوید کفر یزدان

چه بوده حاصل ِ این رفت و آمد

چه بوده حاصل ِ این کفر و ایمان

....

دمیده چوبه ی دار تباهی

ز اشک غصه بر خاک نگاهت

نشسته جغد شوم روزگارم

به روی حلقه ی پنهان ماهت

ندارم راه پرواز و رهایی

فقط داری تو از جانم گلایه

که اینگونه به روحم غصه دادی

سرودی با سرایم رنج سایه

برای هر کسی بودی و هستی

برای من ولی هرگز نبودی

وجودم را به تیر غم شکستی

مرا در شهر بی شرمان زدودی

به هر کس آشنا گشتم درین شهر

به ظاهر ساده بود اما دورو بود

به رنج خنجر نیش زبانش

برایش هر شکستم آرزو بود


«رباعی»


بنگر که چگونه من فراموش شدم

در ظلمت کوچه های خاموش شدم

بنگر که درین سرای آواره ی شهر

با مردن سایه ام سیه پوش شدم


فرشید

شنبه 5 بهمن 1387
آنچه باقی ماند

حسرت

توی حسرت چشای تو داره میگذره عمر

حسرتت توی دلم می مونه تا آخر ِ عمر

توی لحظه های نابودی این دقیقه ها

جلوی چشام داره رژه میره لشکر ِ عمر

میون روزای تکراری این هجوم غم

با یه جمله ی غریب سیاه شده دفتر ِ عمر

همه ی رویای با تو بودن از خونه پرید

خونه ی آرزوها خراب شده رو سر ِ عمر

از توی پنجره من می دیدمت اون روزی که

بارون چشمای من ریخت رو گل پر پر ِ عمر

بی خداحافظی تو راهی اون کوچه شدی

تا آتیش شهر دل بسوزونه کشور ِ عمر

روز رستاخیز ما بود و تو رفتی به بهشت

تا نصیب ِ من جهنم بشه تو محشر ِ عمر...

حالا چن سالی میشه که دوری از دیدن تو

رو گلوم فشار میده تیزی این خنجر ِ عمر

اما خونی از گلوی غصه هام در نمیاد

تو رگای زندگی لخته شده جوهر ِ عمر


پروازی اسیر...


آنچه باقی ماند از دنیای من

از سرای مانده در رنج و قفس

بی قراری بود و پروازی اسیر

عالمی ویران و بلوا بود و بس

آنچه باقی ماند از رویای من

از تمام آرزوهای نهان

درد کابوسی معلق بوده تا

گریه های ناگزیر آسمان

آنچه باقی ماند از فردای من

لحظه های سرد دیروز منست

حاصل آن غصه های ماندنی

خنده های ممتد اهریمنست

آنچه باقی ماند از کابوس من

از هجوم ضجه در خواب و عذاب

کوچه های ناتمام سایه بود

سایه ای در انتهای آن سراب

آنچه باقی ماند از فریاد من

آه سردی در فضای خانه بود

در هجوم غصه های نا امید

آتشی از حیله ی افسانه بود

آنچه باقی ماند از رویای من

در کنار پهنه ی مرداب مرگ

جاده هایی بوده آنسوی سکوت

زیر نور روشن مهتاب مرگ...


چه سود...


از هجوم ابر باران بهار

در گذرگاه سکوت روزگار

تا تمام سایه های ماندگار...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

از دل فردای سرد و نا امید

تا حضور نور مهتاب سپید

زیر طوفانی چو باران تگرگ

در خیابانی پر از پرواز برگ

می روم سوی تباهی های مرگ...

این جهان و عالم پوچ و تباه

مردمانی پا اسیر و بی پناه

مانده اند در عالم درد و گناه

این چه رنجی بوده بر انسان درد

این چه ظلمی بوده از دنیای طرد

در جهان حرص و بیداد و نبرد

از چه راهی آمدیم سوی وجود

عالمی غیر از هجوم شک نبود

آمدن در خانه ی فانی چه سود...


فرشید

جمعه 29 آذر 1387
صلابه

{صلابه}


مثه خشمی که به عقلم میزنه شُخم و کویر...

میشه از بارون خاکی همه ی روح اسیر

 

مثه تیری که میاد رو تن صخره های مرگ

طناب دار رو ازش میسازه روی جسم تیر

 

مثه دستی که میاد از توی قاب پنجره

میکشه وجودمو توی جهنم و اجیر...

 

میبره روح منو رو سر دروازه ی شهر

آویزون میکنه با طنابی از جنس حصیر

 

یا کفنهایی که میلرزه توی باد و غبار

که گذاشتن رو تن مردم بیمار و فقیر

 

شبیه اشکای بی مردمک ِ چشم ِ تهی

رو زمینی که ازین خون سیاه نمیشه سیر

 

مثه دیواری که منتهی میشه سوی صلیب

جای صلابه میشه دیوارشو و رو به مسیر...

 

نشونم میده سر ِ جنازه های بی بدن

از زن و مرد و جوون و حتی از آدم پیر

 

توی اون مزرعه ی بدون آب و زندگی

مثه خشمی که به عقلم میزنه شخم و کویر...


{حبس}


یه اتاق با نور مهتاب با درای چفت و بسته

یه لیوان خالی و سرد رو میز خرد و شکسته

 

از صدای بی صدایی یه تجسم خیالی...

روبه روم نشسته حجمی مثه یه وجود خسته

 

توی آینه عکس روحم ثابت و بدون حالت

زل زده به اون در نحس که نداره قفل و دسته

 

دری که شده شبیه دیوار و راهی نداره

توی کلبه ای که انگار رو بلندیهای پسته

 

کی میبینه تیرگی رو توی این جهنم سرد

یه نفر تو حبس روحش مثه سایه ها نشسته

 

نور ماه دوباره کم شد باز اومد غم سیاهی

یه اتاق و رنگ ظلمت با درای چفت و بسته...


{قطار عمر}


قطار عمر اگه بره بر نمی گرده تا ابد

زندگی توی غصه ها شبیه درده تا ابد

 

شبای تار و بی صدا مثله سکوت موندنی

روزایی که تو حسرته همیشه سرده تا ابد

 

آبی نمیشه آسمون مثله غروبه روزگار

حتی بهار لحظه ها به رنگ زرده تا ابد

 

قلبی که از گذشته ها می گیره با یه خاطره

می مونه مثله آدمی شبیه برده تا ابد

 

قلبی که پرسه میزنه داخل شهر مرده ها

می مونه توی برزخه اون ور نرده تا ابد

 

ترسی که از حقیقت و نبودن و تباهیه

رازایی که نمی مونه پشت یه پرده تا ابد

 

تموم نمیشه ماتم و جنگ و ستیز و کینه ها

حرص وطمع با آدما توی نبرده تا ابد

 

آدما میرن و میان دنیا می مونه رو مدار

دنیا قطار عمرشو روونه کرده تا ابد...

 

{گذشته}


آب سکوت لحظه ها از سر ما گذشته

ببین گذشته ی منو ببین کجا گذشته

 

با سنگ بی کسی بزن به شیشه ی امیدم

کار من از معجزه ی کار خدا گذشته

 

تو سادگی فکر میکنی دنیا همش خراب نیس 

دنیا از این بازی واین سادگیا گذشته

 

سراومده زمونه ی شعبده و خرافه

دوره ی بازار شدن ورد و دعا گذشته

 

رو در و دیوار خونه پاشیده رنگ غصه

روزای خوب زندگی تو اشتبا گذشته

 

هر چی که رفت و خاطره مونده ازش سرابه

برنمی گرده لحظه ها گذشته ها گذشته...


{سکوت}


غروب و این سکوت و قلب غمگین

میون ابر سرخ و کوه سنگین

 

و چشمایی که تو خواب و خیاله

که مرگ رو میکنه همیشه تمرین

 

زده رو غصه رنگی ارغوانی

صدای پای سنگین شیاطین...

 

پیچیده رو کویر آسمونا

مثه فریادی از ناقوس نفرین

 

شبیه لحظه های تلخ دنیا

مثه پرواز روح و مرگ ننگین

 

بگو شاید در اون دنیای نابود

بگیرم لحظه ای آروم و تسکین...


{پوچی}


امروز یه روز شاده ولی چه فایده داره

فردا یه روز ساده ولی چه فایده داره

 

از دل غصه ها و گلایه های دنیا

زدم به کوه و جاده ولی چه فایده داره

 

بعضیا غرق پول و شادیه روزگارن

با صد هزار افاده ولی چه فایده داره

 

آخره هر کسی رو ببینی خاک گوره

میگی خوشی زیاده ولی چه فایده داره

 

هر چی میگم نگاه کن به این جهان داغون 

دنیا توی فساده ولی چه فایده داره

 

از این هجوم پوچی برم شبیه خیام

تو خط جام و باده ولی چه فایده داره!

سه شنبه 5 آذر 1387
همیشه

{ایرانی ام همیشه}


چی کار داری به اون که یه کم روانپریشه

به مکتب دروغی که فاسده تو ریشه


چی کار داری به ظلم و دروغ و مکر و حیله

به حیله ای که داره میکوبه مثله تیشه


چی کار داری به فقر و خیانت و تباهی

به حقه ای که شاید بمونه تا همیشه


چی کار داری به سنگی که پیش پای لنگه

به خون مردمی که پر شده توی شیشه


اگه بمونه این طور برات چه فرقی داره

از تو و روزگارت هیچ چیزی کم نمیشه


بهم نگو که اینجا همه میون خوابن

هر کسی رو ببینی به فکر زندگیشه


اگه تو بی خیالی من مثه تو نمیشم

اینو میگم بدونی: ایرانی ام همیشه


{میگرن}


مثه میگرن یه دفه می آی رو نصفه ی سرم

مثه آهن میزنی زنگی تو زنگ آخرم


شبیه مداد تراش پاک میکنی دفتر مشق

پاکنتو میکشی روی کتاب و دفترم!


مثه نسخه های قرص میپیچه بوی الکل

انگاری گیر میکنه تو داروخونه لنگرم


توی مسجدا میاد صدای نعره ای عجیب

برم از خدا یه کم عرفان فابریک بخرم!


میشینم تو مسجد و تسبیح رو میگیرم تو دست

شیطونه سجده کنان میگه {سلام ...برادرم}


{انگاری راهتو گم کردی که اومدی عزیز}

{ولی تو خوش اومدی به مرز و بوم کشورم}!


یه دفه وا میکنم چشمم و میبینم که باز

دارم از جاده ی ابلیسای تیره میگذرم


توی این توهمات مثل آسانسوری سریع

یه روزی تو برزخ و یه روز تو حوض کوثرم!


جای سایه با خودم گاهی عوض میشه ولی

توی لحظه های شب من از شبم سایه ترم


روی آسمون شب رود خیابونای شهر

مثه برج آبشاری میرزه توی محشرم!


محشرم آتیشه این میگرنمه که توی خواب

میریزه آب به روی مغزم ودرجا میپرم


اومدی تو فکر من حالا دیگه برو بمیر

که برای مردنت مدتی هس منتظرم


هذیونهای سرم پله ی پر پیچ و خمه

که منو میبره به عمق سکوت باورم...

ادامه مطلب ...
یکشنبه 5 آبان 1387
کوچه های بی سرا

«یغما»

هم لحظه های عمر ما هم جان ما را میبرد

او باور دیرینه را آن سوی دنیا میبرد

هم عاشقان خانه را هم باور پروانه را

مانند شمعی شعله ور او سوی یغما میبرد

بیغوله های جان من آن خانه ی ویران من

چون قایق ویرانه ای تا روی دریا میبرد

او با سکوت لحظه ها تا کوچه های ناکجا

دیروز تاریک مرا تا نور فردا میبرد

فرسوده بودم بی صدا در ظلمت می خانه ها

می آید و چون هاله ای من را از اینجا میبرد

دنیا و نور آسمان همواره در این جستجوست

دنیا وجود عشق را تا آسمانها میبرد

یا میرسم تا عشق او یا هم به نابودی رِسَم

جان مرا تا وادیِ کابوس و رویا می برد

از راز پرواز و سفر هرگز نمی داند کسی

ما را به مرز دیدنِ شهر معما می برد

«بیکران»

زنده به گور میشوم با کفن نگاه تو

سوی ترانه میروم تا قفس گناه تو

قلب شکسته ی مرا تیر کمانه می کنی

تا به نشانه میرسم با نفس پناه تو

آن رخ رو به روی من رفته به آرزوی من

مات نگاه عالمی گشته به سوی شاه تو

خیره شدم به آسمان تا به سکوت کهکشان

حسرت زندگی شده دیدن روی ماه تو

شاپرکی نمی رود تا مه جستجوی دل

قاصدکی نمی رسد با نفحات راه تو

ای که بسان شبنمی یوسف قصر ماتمی

این همه ناله میرود تا به سرای چاه تو

ای رخ شهسوار ما باز بیا به خانه ات

آتش دوزخی بزن آنکه ندیده جاه تو

لحظه ی دیدن تورا خیره شوم به آسمان

باز بیا که بیکران نیست چو تکیه گاه تو

«کوچه های بی سرا»

جاذبه ی وجود تو سوی تو میکشد مرا

گرچه روانه میکنی روح مرا به ناکجا

باور روح مرده ام رفته به سوی آسمان

وادی جان خسته ام روی زمین مرده ها

شاعر نور زندگی آدمکان بی وجود

عارف لحظه های من اهرمنان بی خدا!

خیره شدی به شیشه ی خانه ی بی ندای من

زانکه مرا توهمی همچو خیال بی صدا

میرود این سراب من به روزگار خواب من

جان مرا تو می بری به خانه های بی ندا

مرگ ترانه های من همچو غروب بی کسی

راه مرا تو می بری به سوی آتشی رها

خانه به خانه می روم همچو فسانه میشوم

میرسد این صدای من ز کوچه های بی سرا

«ای عشق»

با ناز نگاه و لب خندیده برفت

با موی سیاه و رخ تابیده برفت

او رفت ولی برای دیوانه ی عشق

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت

افسوس که همره دو چشمان چو شمع

پروانه ی دل چو روح ترسیده برفت

انگار که باور غرورم با درد

افسون نگاهی شد و رنجیده برفت

پرواز شب و ترانه ی آبی نور

مانند ستاره های خوابیده برفت

افسوس که آه من ندارد راهی

اسراردلم چو راز پوسیده برفت

ای عشق چرا تو خانه کردی اینجا

فریاد تو ایمان مرا چیده برفت

ای عشق برو که بی تو آسوده ترم

آن شادی من چو اشک باریده برفت...

«فرشید»



چهارشنبه 3 مهر 1387
سرای شعله ها

سرای شعله ها

یاد زمن نمی کنی، تاج سر وجود من

نام مرا نمی بری ای همه تار و پود من

بی تو مرا به سادگی مرگ ترانه میشود

گرچه تو را چه میشود بودن و یا نبود من

حاجت بی صدای من تا برسد به آسمان

یاد تو قبله می شود  گر برود سجود من

این همه ماجرای من سایه به سایه میرود

تا برسد به عالمی یاوه شود سرود من

اشک مرا تو دیده ای ماتم جان من بیا

یاد تو همچوآتشی خانه کند به رود من

زیر درخت زندگی گر بروم به روی دار

روح تو پرسه میزند دور تن عمود من

زانکه تمام آتش ِ روح تو باور منست

تا به سرای شعله ها خیره شوی به دود من

منکه هنوز مانده ام منتظر ِ که مانده ای

لحظه ی رفتنم بگو آمدنت چه سود من؟

آتش عشق

من آن مسافر رازم به کوی آتش عشق

که میروم چو نسیمی به سوی آتش عشق

به آسمان نگاهت همیشه می گویم

نریز آب خیانت به روی آتش عشق

صدای عرصه ی میدان ساحران تهی

تمام روح مرا کرده گوی آتش عشق

لهیب آتش جانسوز آشنایی ها

شکسته بغض مرا در گلوی آتش عشق

نگاه دور تو را با ستاره ها دیدم

که شانه میزند آنجا به موی آتش عشق

میان آن همه عطر و بهاره ها دیدم

که بوی پاک تو آمد ز بوی آتش عشق

ترانه های خیالم چو رود غمها بود

شبیه راه تو رفته به جوی آتش عشق

زمان رفتن من لحظه ای دعایم کن

دعای دست تو گشته سبوی آتش عشق

همیشه بوده ام اینجا به حسرت دیدار

که چشمهای تو بوده سکوی آتش عشق 

«فرشید»

چهارشنبه 6 شهریور 1387
نگاه بی گناه

اشک در چشمان طفلی بی کس و دلسوخته

می درخشید آن ورای آتشی افروخته

با دلی آکنده از درد و وجودی بی پناه

چشمهایش را به دنیای سیاهش دوخته

در سکوتی ساکن و در آن نگاه بی گناه

عالمی با غصه های روزگار اندوخته

با دلی ویرانه از این کوچه های اشک وآه

غصه را از جاده های بی کسی آموخته

زندگی را بهر نانی کرده نابود و تباه

گرچه ایمان و امیدش را به کس نفروخته

«فرشید»

نگاه پنهونـــــــی نکن من عاشق نگاهتم

من عاشق و دیوونه ی صورت مثل ماهتم

هر چی بگی قبول دارم ای نازنین مهربون

هر جا بری منم میام عاشق سر به راهتم

نگاه پنهونـــــی نکن که بی قرار دیدنم

عاشق لحظه های اون نگاه بی گناهتم

چشمای بی نظیر تو ستاره های جونمه

همیشه من دیوونه ی چشمای دل سیاهتم

چه روز بی نشاطیه نیومدی کنار من

همیشه من شکسته ی همین یه اشتباهتم

بدونه تو مسافرم تو جاده ها یه عابرم

ببین که من مسافره غریب و بی پناهتم

«فرشید»

به کی بگم که چشمات، دوباره زندونم کرد

تو آسمون غصه، ستاره پنهونم کرد

به کی بگم که حرفام، توی گلو نشسته

که غصه های پنهون، وجودمو شکسته

به کی بگم که دردام نشسته توی قلبم
که دونه های اشکام میریزه روی قلبم

به کی بگم که دنیا ،بدون تو سرابه

تموم خاطراتم یه کاغذه رو آبه

به کی بگم؟ نگفتم که دردامو ندونن

نشونه های غم رو تو لحظه هام نخونن

به کی بگم؟ نگفتم تا راهمو نبندن

به غصه های جونم این آدما نخندن

به کی بگم نگفتم تا از چشات نیفتم

این همه غصه هامو به هیچ کسی نگفتم...

«فرشید»

دوشنبه 7 مرداد 1387
بی تو زندگی محاله

ای که تنهایی و غمگین شعر شادی ساز کن

زندگی آغاز شد با عاشقی آغاز کن

این جهان با غصه ها زندان روحت می شود

از میان این قفس با نور دل پرواز کن

---------------------------------------------

تو رفتی از دلم اما سراغت را گرفتم من

به جز عشق پریشانت غزلواری نگفتم من

تو رفتی هر دم از قلبم به رویای کسی دیگر

ولی از خانه ی عشق خیالاتت نرفتم من

---------------------------------------------

یه روزی اومدی و توی دلم نشستی

یه روز هم رفتی و این قلب منو شکستی

اومدی نور امید رو با خودت اوردی

دوباره رفتی و این پنجره ها رو بستی...

دوباره رفتی و این پنجره ها رو بستی

یه نگاه ساده ی تو به همه دنیا می ارزه

بی تو آسمون آبی مثه یه کویر هرزه

همه خوبیهای دنیا بی تو ارزشی نداره

بی تو ابر بی کسی ها، روی لحظه هام میباره

بی تو آسمون سیاه و همه جا شبیه مرگه

ابرا تیره و تباه و همه ماتم و تگرگه

بی تو حس بی قراری همه جا با من میمونه

یه نهال ترس و وحشت میزنه برام جوونه

بی تو سهم روزگارم همه سایه های ترسه

روح بیقرار وحشت میزنه همیشه پرسه

بی تو زندگی خیال و مثه حیله های خوابه

مثه جاده های وهم و یه مسیر پر سرابه

بی تو صفحه ی وجودم جای مهره های درده

یه سکوت بی نهایت واسه این جدال سرده

همه لحظه های با تو یه نشاط بی مثاله

تو بمون کنارم اینجا بی تو زندگی محاله

«فرشید»

سه شنبه 25 تیر 1387
اگه بری...

ساختمونا عمودی و خیابونا شلوغند

مردم این شهر سیاه تو حیله و دروغند

دود و غبار اومده و از آسمون نرفته

انگار خدا قهره با این مردم دلگرفته

هر جا میری دود و غبار تو چهره ها نشسته

آسمون هم گرفته و پنجره هاشو بسته

انگار که این شهر سیاه با عاشقی غریبه

از اون همه لطف خدا همیشه بی نصیبه

همیشه هر جا که بری اینجا مثه غروبه

یه حس غم اومده و وجودتو میکوبه

هیچکی یه قطره بارونم از آسمون ندیده

به آسمون بی گناه ابر سیاه رسیده...



اگه میخوای بری برو، ولی فراموشم نکن

آتیش قلبمو ببین ، اینطوری خاموشم نکن

اگه میخوای بری برو ، ولی صداشو در نیار

برای این ترانه هام ، یه شعرعاشقی بزار

اگه میخوای بگی بگو ، که از نگام خسته شدی

به عشق یک نفر دیگه ، اسیر و وابسته شدی

اگه میخوای بگی بگو ، که من دیگه زیادی ام

برای روح و قلب تو ، دیگه یه حس عادی ام

اگه بری برای من ، پنجره ها بسته میشه

تموم لحظه های من دلگیر و دلخسته میشه

اگه بری صدای من ، به اوج نا کجا میره

ترانه های قلب من ، به قبر عاشقا میره...

«فرشید»

جمعه 31 خرداد 1387
آشنا

مثل سراب صوتی ، صدات میاد تو گوشم

تو عالمی خیالی ، شراب عشق می نوشم

گاهی میای به خوابم ، تا که منو ببینی

داخل باغ شعرام ، یه دسته گل بچینی

ولی بگو خیالات ، تا کی ادامه داره؟

نمی دونی دل من ، چند روزه بی قراره؟

تو مرز خواب و رویا ، چرا باید بمونم؟

بگو ترانه هامو ، برای کی بخونم؟

این همه از تو گفتم ، به من نگاه نکردی

خودت بگو با این کار ، منو تباه نکردی؟

--------------------------------------

در جستجوی عشق جانم فدای تو

در گفتگوی عشق آید صدای تو...

در آسمان شب ای ماه من بیا

من بی تو مانده ام این سوی لحظه ها

باید برای تو جان را فدا کنم

در آسمان تو عشق را صدا کنم

در جستجوی تو دیوانه گشته ام

در نور شمع تو پروانه گشته ام

هر دم برای تو شعری سروده ام

همواره عاشقِ چشم تو بوده ام

ای نور جان من از من جدا مشو

دیگر مسافرِه ویرانه ها مشو

-----------------------------------

اگر تنها شویم باز هم خدا هست

امیدی در دل این نا کجا هست

نگو دنیای ما وهم و خیال است...

حقیقت بین این افسانه ها هست

نگو بیهوده ایم مانند مرداب

هزار رودخانه ی بی انتها هست

نگو دنیا به مانند کویر است

که زیر خاک هزاران کیمیا هست

نرو آن سوی دریای جدایی

که خوشبختی همینجا پیش ما هست

نرو در سرزمین غربت و درد

هنوز در شهر تو یک آشنا هست...

«فرشید»

یکشنبه 5 خرداد 1387
اینجا سرای من نیست

در سرزمین حیله ، جایی برای من نیست

این شهر مه گرفته ،دیگر سرای من نیست

در شهر دود و نیرنگ ، این کوچه های بد رنگ

جز حیله من ندیدم ، از مردمان صد رنگ

دلخسته ام از اینجا ، از این همه خیانت

از این همه دروغ و نیرنگ بی نهایت

اینجا سرای درد و ویرانی و جدایی ست

من می روم از اینجا ، اینجا سرای من نیست

با قایقی شکسته ، با موج بی کسی ها

من می روم به شهری، در اوج بی کسی ها




خیره به نور ماه شب ، غوطه ورم به فکر تو

دلم زبانی شعله ور ، شد آتشی به ذکر تو

تو در وجود تیره ام ، هجوم یک گلایه ای

در این کسوف بی کسی ،سکوت سرد سایه ای

بیا به باطنم ببین چو آسمان شب سیاه

بیا ستاره ای بشو فراتر از فروغ ماه

من از تبار آسمان به زیر خاک رسیده ام

به جز وجود نا امید ، نشانه ای ندیده ام

من از غبار زندگی ، شدم چو دود شهرمان

جایی که ظالمان شوند ، چو پهلوان و قهرمان !

بگو چرا تو رفته ای ، پاکی روح و جان من

بهار باورم تویی ، چرا شدی خزان من؟

پلیدی درون من، تو را کشیده بر صلیب

از این حضور پاک تو مرا نموده بی نصیب

نظاره کن به ذات من که برزخ دو عالمم

بیا دوباره در دلم ، که بی تو در جهنمم...

« فرشید افکاری»

جمعه 27 اردیبهشت 1387
نگاه تو
توی لحظه هام داره دوباره بارون می باره
بوی بارون همه جا تو رو به یادم میاره
توی آسمون من ستاره جایی نداره
وقتی تو ماه منی ستاره نوری نداره

یه قرار عاشقی دارم میون آسمون
اگه آدرسو می خوای همین ترانمو بخون:
توی عالم سکوت داخل شهر آرزو
کوچه ی خواب و خیال همونجا منتظر بمون

من دارم بهت میگم که این قراریادت نره
که دله در به درم برای تو منتظره
انگاری صدای این دلم داره بهم میگه
که همین قرار ما دیگه قرار آخره

-----------------------------------------

جمله ی دوستت دارم برای تو خیلی کمه
چه جوری بهت بگم دوستت دارم یه عالمه
این همه درد و دلا همیشه توی قلبمه
فقط اون نگاه تو برای من یه مرهمه

وقتی نزدیکم میای، دور میشه غصه های من
همه سختیهای دل ،ساده میشه برای من
تویی اون فرشته از عالم ماورای من
تو بیا کنار من امید لحظه های من

اگه هر روز نبینم صورت مثله ماه تو
سر به کوهها می زنم تا برسم به راه تو
بدون نور تو من، شبیه سایه ها میشم
تو دیگه ازم نگیر، درخشش نگاهتو


«فرشید»
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387
دو رنگی

تو با اون نگاه سرد ،جونمو آتیش میزنی
با لب دوخته شده ، به قلب من نیش میزنی

اون سکوت محض  تو  ،  صدای فریاد منه
لب تو مسیحمه؟ نه ! مثه جلاد منه

به چشام خیره میشی ، به قلب من چیره میشی
ولی حیف تو از دلت ، عین چشات تیره میشی

تو با اون چشم سیاه ، شیطونو کردی رو سفید
بی حیا و چش سفید تر از تو چشم من ندید

وقتی که حرف میزنم ، تو بی دلیل اخم می کنی
گاهی نیشخند میزنی ، روح منو زخم می کنی

حالمو گرفتی و غصه و غم دادی به من
حالا از پیشم برو ، حرف منو دیگه نزن

یادته اومدمو عشق ترانه هات شدم؟
تو برام نفس شدی منم هوا برات شدم؟

یادته صدای تو برای من ترانه بود؟
یادته دوری من برای تو بهانه بود؟

ولی حالا چی شده که اینطوری برای من
نداری حوصله و مزاحمه صدای من

اون نگاه سرد تو داره به این دلم میگه
که دیگه خسته شدی ، آره باید برم دیگه

توی این دو رنگی ها  نفهمیدم رنگ تو رو
اما دست کم شناختم اون دل سنگ تو رو

اگه عشق اینه که با یه دلخوری تموم بشه
کاش یه روز عشق ، به تموم آدما حروم بشه!

 

«فرشید»

یکشنبه 15 اردیبهشت 1387
تو نباشی...
تو نباشی واسه کی ،جونمو ارزونی کنم؟
تو نباشی واسه کی ،چشمامو بارونی کنم؟

همه ی ترانه هام برای چشمای تو بود
آخه تا کی همه ی روحمو زندونی کنم؟

وقتی از پیشم میری ، دلم به ناکجا میره
واسه این دردو دلام ،دیوارو مهمونی کنم؟

مجبورم نکن بازهم، تو این حصار بی کسی
جای عشق وجودمو، پر از پریشونی کنم

تو نباشی با کدوم ، ستاره همخونه بشم
به کدوم لیلی عشق ، نگاه مجنونی کنم؟

تو نباشی واسه من ، زندگی معنی نداره
کاش یه روز برای تو ،جونمو ارزونی کنم

دوست دارم کنار تو تا آخرین لحظه ی عمر
بمونم تا دنیا رو ، برات چراغونی کنم

«فرشید»
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387
می نویسم واسه تو
می نویسم واسه تو چون از همه رفیق تری
نا رفیقا رو دیدم تو از همه شفیق تری

نامردها فراوونن چند روزی بودم باهاشون
می دیدم از غصه هام همیشه  شاده دلاشون

فهمیدم برای من طلسم ابلیس خریدند
با دعا های تو بود از کارشون دست کشیدند

خوب شد تنها موندم و موندم توی تنهایی ها
تنها صد شرف داره تا دوستی با نا رفیقا

نا رفیق پیشت میاد مثله یه دوست مهربون
یه دفعه نیش میزنه صدات میره تا آسمون

نا رفیق بهت میگه بیا و از پیشم نرو
یه دفعه خنجرشو میزنه توی قلب تو

می نویسم واسه تو شاید خدا بهت بگه
یه نفر روی زمین داره برات یه شعر میگه

‌«فرشید»
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387
رویا
یه حسی بهم میگه یه روز تو عاشقم میشی
توی صحرای دلم گل شقایقم میشی
یه حسی بهم میگه یه روز میگی دوستم داری
دل به دریا می زنی سوار قایقم میشی

یه حسی بهم میگه تو آخرش مال منی
هر چی حرف خوب داری میاری با من میزنی
یه حسی بهم میگه ستاره ی بخت منی
هر چی قلبو بشکنی قلب منو نمیشکنی

ولی اون حس قشنگ تو قلب من نمی مونه
جای اون یه نا امید میاد برام شعر می خونه
اون همه حرف و خیال مثله پرنده دور میشه
شعر عاشقونمو به رویا بر می گردونه

«فرشید»
سه شنبه 10 اردیبهشت 1387
از تو اگه جدا بشم...
اسیر نا کجا میشم از تو اگه جدا بشم
از تو اگه جدا بشم یه بغض بی صدا میشم

چرا تو دوست داری که من به حال خود رها بشم؟
تموم دین من تویی می خوای که بی خدا بشم؟

تموم عشق من تویی تموم جون من تویی
برای زنده موندنم خط و نشون من تویی

لیلی قلب من تویی عشق و جنون من تویی
تیر تو رفت به قلب من نا مهربون من تویی

چشات ولم نمی کنه هر جا میرم می بینمت
به هر کسی خیره میشم با اشک و غم می بینمت

ای گل پاک و نازنین دلم می خواست بچینمت
خیال نکن رها شدی ،‌ بدون باز هم می بینمت...

«فرشید»