بد ذات تر از ندای او ذاتی نیست
دانست نگاه خیره ی زندانبان
جز «مرگ» برای من ملاقاتی نیست
...
خاکی که میان متن انکارش ریخت
خونابه ی خشم ما ز افکارش ریخت
این کعبه ، رباعی مرا ظاهر کرد
وقتی که تمام چار دیوارش ریخت!
...
در شبکده های ناکجا محو شدم
در عمق سکوت ِهر صدا محو شدم
آنقدر که دنبال خدا بودم من
در دشت سیاه لحظه ها محو شدم
...
با مهکده های حیله آمیخته ای
بر نور ، غبار تیرگی ریخته ایدر خاطره های روشنی ، جای چراغ
یک سایه به سقف خانه آویخته ای
دوباره جوهر ِ سیاه و دودی ، میون صفحه های سرد بودن
نشسته روی واژه های مرده ، راز نبودنا و درد بودن...نور کرانه روی ابر تیره ، دوباره میگه سهم سایه هیچه
دوباره میگه با نگاه تلخش ، معنی قصه های آیه هیچه
پاییزو میچینه تو رنگ بارون ، وقتی که زندگی بباره شب رو
وقتی که حتی روی خاک خورشید ، با دست سایه ها بکاره شب رو
دیگه امید زنده ای نمونده ، شکوفه های تشنه غرق خونن
روزای بی قرار صبح فردا ، منتظر کویر ما می مونن
روزای رفته توی قاب دنیا ، مثل یه قطره ی سراب نحسه
حقیقتو خدا نمیگه هرگز ؛ تموم زندگی یه خواب نحسه
پشت تموم آینه های رویا
یه لایه رنگ تیره داره کابوس
آینه رو بشکن و ببین چطوری
تو آسمون ِ ما میباره کابوس
یه راز کهنه رو دوباره دیدم
که مثل آسمون ِ صاف و پیداس
یه راز زنده رو تنای بی جون
که اون ور دروغ خوب رویاس
هیچکی حقیقتو به ما نگفته
هرکی برای ما یه قصه خونده
حقیقت ِ دنیا اینه که هرگز
«حقیقتی نبوده و نمونده»








منوی اصلی
