«چراغ»
باز می آید صدایی از دل پاییز باغ
باز میخندد دروغی از فریب هر کلاغ
کاش میشد لحظه ها را در خودش مبحوس کرد
تا طنینی نشوم از ساعت نحس اتاق
هفته را سر میکنی و همچنان در انتظار
می مکی نزدیک هر بتخانه انواع ِ سماق!
باز دیوار عدالت روح آتش می شود
باز می جوشد دل قوری به تسخیر اجاق
او که می آید در بتخانه های پر شفا
پس چرا دست خرابش مانده معلول و چلاق!
می خوری خرمای گندیده به تاریکی شب
تا کجا باید بگویم صحبت نور چراغ!
او که نزدش میکنی زاری و گریه روی خاک
از خود دیوانه ات هرگز نمیگیرد سراغ...



تیر 1388